علائم؛ پیام ذهن و بدن |چرا گاهی درمان، از فهمیدن آغاز میشود، نه از خاموش کردن علائم؟|

مقالات روانشناسی

علائم؛ پیام ذهن و بدن |چرا گاهی درمان، از فهمیدن آغاز میشود، نه از خاموش کردن علائم؟|

علائم روانی مانند اضطراب، غم و خشم چه پیامی برای ما دارند؟ در این مقاله با نقش ذهن، احساسات و روان‌درمانی در فهم رنج‌های روانی و شناخت بهتر خود آشنا شوید.

چرا گاهی درمان، از فهمیدن آغاز میشود، نه از خاموش کردن علائم؟

وقتی ذهن، راه دیگری برای سخن گفتن پیدا میکند

رنج روانی، تجربهای آشنا برای بسیاری از ماست. گاهی خود را به شکل اضطراب، غم، بیخوابی، احساس پوچی یا حتی دردهای جسمانی نشان میدهد؛ تجربه‌هایی که آرام‌آرام وارد زندگی میشوند و روزی ما را با این پرسش روبه‌رو میکنند: «چرا این اتفاق برای من افتاده است؟»

معموالًا نخستین خواسته ما پایان یافتن این رنج است. این خواسته کاملاً طبیعی ا ست. اما شاید پیش از آنکه فقط به دنبال از بین بردن علائم باشیم، بد نباشد پرسش دیگری را نیز مطرح کنیم:

اگر این علائم، فقط یک مشکل نباشند، بلکه تلاشی از سوی ذهن برای بیان چیزی باشند که هنوز فرصت شنیده شدن پیدا نکرده است، چه؟

ما معمولا علائم را دشمن خود میدانیم؛ چیزی که باید هرچه سریـــع‌تر از آن خلاص شویم. اما همانطور که چراغ هشــدار یک خودرو، علت مشکل نیست بلکه نشانه آن است، اضطراب، غم یا خشم نیز گاهی نشانه تلاش ذهن برای جلب توجه ما به تجربه‌ای هستند که هنوز به زبان نیامده است.

این به معنای ارزشمند دانستن رنج نیست. هدف روان‌درمانی همچنان کاهش رنج انسان است. اما گاهی این کاهش، نه از مسیر جنگیدن با علائم، بلکه از مسیر فهمیدن آنها آغاز میشود.

در اتاق درمان، بارها با افرادی روبه‌رو می شویم که سالهاست با خودشان در جنگ هستند؛ با اضطراب‌شان، با اشکهایشان، با حساسیت یا خشمشان. بسیاری از آنها بیش از آنکه از احساساتشان خسته باشند، از این باور رنج میبرند که ذهنشان علیه آنها عمل میکند.

شاید یکی از آرامش‌بخش‌ترین لحظه‌های درمان، زمانی باشد که انسان برای نخستین بار این احتمال را در نظر میگیرد که ذهنش دشمن او نیست.

شاید آنچه امروز او را رنج میدهد، زمانی بهترین راهی بوده است که ذهن برای محافظت از او پیدا کرده است.

همین تغییر نگاه، رابطه انسان با خودش را نیز تغییر میدهد. به جای آنکه از خود بپرسـد:«چرا اینقدر مشـکل دارم؟» آرام‌آرام میتواند سوال دیگری را تجربه کند:

«ذهن من، سالهاست تلاش میکند از چه چیزی محافظت کند؟»

شاید درمان، پیش از آنکه هنر خاموش کردن علائم باشد، هنر شنیدن پیامی باشد که ذهن، سالهاست تلاش میکند از طریق آنها با ما در میان بگذارد.

وقتی ذهن، فرصت فکر کردن به خودش را از دست میدهد

اگر علائم، تلاشی از سوی ذهن برای بیان تجربه‌های درونی باشند، پرسش مهمی مطرح می شود: چرا گاهی ذهن نمیتواند آنچه را احساس میکند، به زبان بیاورد؟

همه ما تجربه کرده‌ایم که گاهی واکنش‌مان به یک اتفاق، بیش از آن چیزی است که انتظارش را داریم. جمله‌ای ساده، یک نگاه، یک سکوت یا حتی تغییری کوچک در یک رابطه، ممکن اسـت احسـاسـاتی عمیق را در ما بیدار کند؛ احسـاسـاتی که خودمان نیز از شـدت آنها شـگفت‌زده میشویم.

در چنین لحظه‌هایی، مسئله فقط اتفاقی نیست که اکنون رخ داده است. ذهن، تجربه‌های گذشته را نیز با خود به همراه می‌آورد؛ تجربه‌هایی که همیشه فرصت کافی برای فهمیده شدن و معنا پیدا کردن نداشته‌اند.

به همین دلیل، گاهی بدن زودتر از ذهن واکنش نشان میدهد. اضطراب، بی‌قراری، انقباض، اشک یا حتی فاصله گرفتن از دیگران، ممکن است پیش از آن ظاهر شوند که بتوانیم دقیقاً بگوییم چه احساسی را تجربه میکنیم.

آنچه انسان را فرسوده میکند، همیشه خودِ احساسات نیست؛ بلکه ناتوانی در فهمیدن آنهاست.

یکی از مهمترین ظرفیت‌های ذهن، این اســت که بتواند درباره تجربه‌های درونی خود فکر کند؛ بتواند میان احســاس، فکر و واقعیت تمایز قائل شود و با کنجکاوی از خود بپرسد: «الان دقیقاً چه اتفاقی در درون من میگذرد؟»

اما این ظرفیت همیشه در دسترس ما نیست. هنگامی که فشار هیجانی بسیار زیاد می شود، یا احساس امنیت در یک رابطه به خطر می‌افتد، ممکن است ذهن برای مدتی این توانایی را از دست بدهد. در چنین شرایطی، ترس، شرم یا خشم، دیگر فقط یک احساس نیستند؛ تمام واقعیت به نظر میرسند.

شاید بتوان گفت بسیاری از رنج‌های روانی، از خودِ هیجانها آغاز نمی‌شوند؛ از جایی آغاز میشوند که ذهن، فرصت فکر کردن به تجربه‌هایش را از دست میدهد.

درمان، پیش از آنکه به دنبال تغییر احساسات باشد، تلاش میکند این ظرفیت را دوباره زنده کند؛ ظرفیتی که به انسان اجازه میدهد به جای جنگیدن با دنیای درونی خود، آن را با کنجکاوی، آرامش و مهربانی بیشتری بشناسد.

ذهن، در ذهنِ دیگری رشد میکند

توانایی فهمیدن احساسات، از همان آغاز زندگی با ما نیست.

ما ذهن خود را در تنهایی نمیشــناســیم؛ بلکه در رابطه با دیگران، به تدریج یاد میگیریم آنچه را در درونمان میگذرد، احســاس کنیم، بفهمیم و برایش معنا پیدا کنیم.

وقتی کودکی تجربه میکند که ترس، غم یا شادی او توسط مراقبی دیده و فهمیده میشود، آرام‌آرام این باور در او شکل میگیرد که احساسات، هرچند گاهی دشوار باشند، قابل تحمل و قابل فهم هستند.

اما این تجربه همیشه به یک اندازه در دسترس همه انسانها نبوده است.

گاهی شرایط زندگی، فشارهای روانی یا تجربه‌های دشوار باعث می‌شوند فرد در سال‌های اولیه زندگی، کمتر فرصت کند احساساتش را در رابطه‌ای امن تجربه و پردازش کند. در چنین شرایطی، ذهن برای ادامه زندگی، راه‌های دیگری برای محافظت از خود پیدا میکند.

گاهی احساسات پنهان میشوند، گاهی فاصله گرفتن از دیگران امن‌تر به نظر میرسد، گاهی انسان بیش از اندازه مراقب دیگران میشود و گاهی نیز رنج، از مسیر اضطراب، خشم یا احساس پوچی خود را نشان میدهد.

اگر فقط به این واکنش‌ها نگاه کنیم، ممکن است آنها را ضعف یا مشکل بدانیم.

اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم، شاید بتوانیم آنها را تلاش‌های ذهن برای سازگار شدن با شرایطی بدانیم که روزی تحمل آن‌ها آسان نبوده است.

همین نگاه، یکی از مهمترین تفاوت‌های روان‌درمانی با قضاوت کردن است.

درمان، پیش از آنکه بپرسد «چه مشکلی وجود دارد؟»، میپرسد:

«این شیوه، زمانی قرار بوده از چه چیزی محافظت کند؟»

وقتی این پرسش جای قضاوت را میگیرد، انسان نیز میتواند با مهربانی بیشتری به خودش نگاه کند.

شاید بسیاری از آنچه امروز ما را محدود میکند، روزی بهترین راهی بوده است که ذهن برای ادامه زندگی پیدا کرده بود.

و شاید تغییر، از همان لحظه‌ای آغاز شود که به جای سرزنش کردن خود، با کنجکاوی به روایت ذهن‌مان گوش میدهیم.

درمان؛ فرصتی برای دوباره فهمیدن خود

اگر بسیاری از رنج‌های روانی زمانی شکل میگیرند که ذهن فرصت فهمیدن تجربه‌هایش را از دست میدهد، درمان نیز از جایی آغاز میشود که این فرصت دوباره فراهم شود.

روان‌درمانی، پیش از آنکه مجموعه‌ای از تکنیک‌ها باشد، تجربه یک رابطه است؛ رابطه‌ای که در آن انسان میتواند بدون ترس از قضاوت، درباره احساسات، تردیدها و تجربه‌های درونی خود صحبت کند و آنها را با همراهی فردی دیگر، آرام‌آرام بهتر بشناسد.

در چنین فضایی، هدف این نیست که احساسات دشوار ناپدید شوند. هدف این است که دیگر مجبور نباشیم از آنها فرار کنیم یا با آنها بجنگیم.

گاهی همین که انسان بتواند برای نخستین بار با کنجکاوی به جای ترس، به دنیای درونی خود نگاه کند، آغاز تغییری عمیق است.

تغییری که معمولاً ناگهانی نیست؛ بلکه آرام و تدریجی رخ میدهد. فرد کم‌کم احساساتش را بهتر میشناسد، رابطه متفاوتی با خود برقرار میکند و در مواجهه با دیگران، به جای واکنش‌های خودکار، انتخاب‌های آگاهانه‌تری انجام میدهد.

به همین دلیل، درمان موفق تنها به کاهش علائم محدود نمیشود.

هدف درمان، ساختن ذهنی تازه نیست؛ بلکه کمک به ذهنی است که بتواند تجربه‌های درونی خود را با انعطاف بیشتری تحمل کند، آنها را بهتر بفهمد و در رابطه با دیگران، کمتر از ترس و بیشتر از آگاهی عمل کند.

شاید در نهایت، مهمترین دستاورد درمان این نباشد که انسان دیگر هرگز اضطراب، غم یا خشم را تجربه نکند؛ بلکه این باشد که دیگر در برابر این تجربه‌ها تنها نماند و بتواند آنها را به بخشی قابل فهم از داستان زندگی خود تبدیل کند.

[عسل محلوجی]

•کاندیدای دکتری تخصصی روان‌شناسی | روان‌درمانگر تحلیلی و درمانگر ISTDP•

مرکز مشاوره و روانشناسی هدف